|
قطعه ای از بهشت | ||
|
آخرين مطالب
آخرين کتابهای خوانده شده
لینک دوستان |
در فکر فلسفه وجودی آقوی همساده هستم واقعا چه شخصیتی ازش درست کردن یه دیالوگ که هر روز چن بار تکرارش میکنیم و بهش میخندیدیم: آقای مجری: جالبه ایشون به مشکلاتشون میخندن آقوی همساده:(درحال خندیدن) نه نه من له له هستم ، از تو داغونم!!! اصلا دیگه به این دیالوگ نمیخندم چون واقعا به مشکلات خندیدن کاری بس دشوار است! برچسبها: مشکلات, آقوی همساده [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:46 ] [ سیدخلیل ]
مرا ببین... چقدر ساده ام این روزها در پی یافتن دلایل منطقی عاشق شدن میگردم اخیرا یک کلمه اختراع کرده ام و آن : عشق منطقی است! خنده دار است نه؟؟ برچسبها: عشق [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 6:0 ] [ سیدخلیل ]
خبر موفقیت آدم بزرگی که در ادامه میخوانید را همان موقع انتشارش شنیدم. ولی تنها به همان شنیدن بسنده کردم ، اما وقتی مطلب زیر را خواندم بسیار به خودم بد و بیراه گفتم که چرا این مطلب را همان موقع نخواندی؟؟؟؟؟ حول وحوش سال هفتاد وهشت بود و ما تازه بخشهای تئوری دانشکده مان را تمام کرده بودیم و به عنوان دانشجوی پزشکی وارد بیمارستان شده بودیم. ما را به گروههای ده نفره تقسیم کردند و هر چند گروه را فرستادند یک بیمارستان. بعضیها را فرستادند بیمارستان هزار تختخوابی، بعضیها فارابی، بعضیها رازی و ما هم به همراه چند تا گروه دیگر که قرار بود بخش داخلی را بگذرانیم، قسمتمان شد بیمارستان شریعتی. از آنجایی که این بیمارستان بخشهای مختلفی داشت، هر کدام از گروهها فقط میتوانست سه یا چهار تا از بخشهای تخصصی داخلی را انتخاب کند و بگذراند. طبق معمول همهی بخشها و دورههای قبلی، برای اینکه بدانیم کدام بخش بیشتر به دردمان میخورد و البته مهم تر از همه اینكه کدام بخش را میتوانیم راحتتر و با دردسر کمتری طی کنیم رفتیم سراغ بچههای قدیمی و از آنها مشورت گرفتیم. - کدام بخش حضور و غیاب ندارد؟ - کدام بخش امتحانش آسانتر است؟ - کدام بخش معرفی صبحگاهی مریض ندارد؟ - کجا استادش کمتر گیر است؟ و به قول خودمان کدام بخشها خوشخیم ترند؟ پاسخها کم و بیش با هم تفاوتهایی داشتند. اما همهی قدیمیها روی یک چیز بسیار مهم اتفاق نظر داشتند و آن این بود که حتي اگر یک ترم عقب بیفتی باید کاری کنی که سر و کارت به بخش خون نیفتد. میگفتند رییس بخش، آقای دکتری هست به شدت عصبی و مقرراتی که تا حالا سابقه نداشته کسی بتواند با یک بار برداشتن واحد درسی با او سالم از بخش بیرون بیاید. مردی بزرگ جثه با سر طاس که صدایش لرزه بر اندام هر جنبندهای میاندازد. میگفتند اساسا" قانون بخش خون بیمارستان شریعتی اینست که نمیشود طی پانزده روز، چیزی راجع به خون یاد گرفت، به همین دلیل هر دانشجویی باید حداقل دوسه باری تجدید دوره شود تا حداقل یک چیزهایی یاد بگیرد. با چند تا از بچههایی هم که این بخش را گذرانده بودند همکلام شدیم و از آن همکلامی چیزهای جدیدتری نصیبمان شد. مثلا" اینکه ممکن است شانس بیاوری و دوره پانزده روزهای که سر و کارت به بخش خون میافتد، رییس بخش که اسمش هم دکتر قوام زاده بود ایران نباشد. میگفتند دکتر، نصف سال ایران است و نصف دیگرش آن ور آب. خلاصه این شد که تصمیم گرفتیم به هر قیمتی شده حتي اگر شده پولی خرج کنیم، یک کاری کنیم که سر و کارمان به این بخش جهنمی نیفتد. آخر آن موقعها رسم بود بین دانشجوها که با رد و بدل کردن مقادیری پول، بخشها را بین خودشان جابهجا میکردند. سرانجام روز انتخاب بخشها فرا رسید و از آنجایی که هیچکس دوست نداشت با دکتر قوام زاده همبخش شود کار به قرعه کشید. نتیجه قرعهکشی هم قابل پیشبینی است. ما یک راست افتادیم توی بخش خون و سرطان! به خودمان امید دادیم که از کجا معلوم این بابا توی آن شش ماه سفرش به خارج نباشد. سعی کردیم از این ور و آن ور خبر بگیریم که کسی خبر نداشت. فردا صبح با هزار امید و آرزو رفتیم ساختمان خون تا اولین روز دانشجویی مان در این بخش را بگذرانیم. شب، قبل از خواب هم نذر کردیم آقای دکتر مورد نظر رفته باشد خارج برای سمینار! اما وارد بخش که شدیم تمام آرزوهامان را بربادرفته دیدیم. دکتر قوام زاده، ساعتی زودتر از دانشجوهایش از پلههای بخش خون و سرطان بیمارستان شریعتی بالا رفته بود و منتظر بود دانش جوهای جدیدش را ببیند. قیافهاش را که دیدم خندهام گرفت. با خودم گفتم: «این بابا که به نظر نمیرسد حتي سلام علیک انگلیسی بلد باشد.» بیشتر شبیه بازیگرهای نقش منفی توی فیلمها بود. مطمئن بودم اگر او را توی خیابان میدیدم امکان نداشت حدس بزنم دکتر باشد. ریش هم نداشت که بخواهم بگویم با پارتی بازی به این جا رسیده. کمی بیشتر به افکار دایی جان ناپلئونیم فشار آوردم و نتیجه گرفتم لابد ریشش را میتراشد که کسی نفهمد سهمیهای است. توی این فکرها بودم که فریاد آقای دکتر لرزه بر اندامم انداخت. ظاهرا" داشت در مورد مریضی حرف می زد که مسئولش من بودم. پرسیده بود دانشجوی مسئول این مریض کیست و من حواسم نبود. او هم توی لیست اسم من را دیده بود و داشت اسمم را فریاد میزد. باقی ماجرا هم قابل پیشبینی است. خلاصه این که این تازه شروع دو هفته جهنمی بود. تنها دو هفته تمام دوران دانش جوییم که از ترس استاد، بعد از ظهرها هم میرفتم بیمارستان تا از حال مریضهایم باخبر شوم. آخر ممکن بود تا فردا صبح اتفاق جدیدی در احوالات مریض مربوطه افتاده باشد و من موقع معرفی بیمار آن را از قلم بیاندازم. آن موقع بود که با فحشهای آقای دکتر مواجه میشدم که سر احوالات مریض با هیچکس شوخی نداشت. دانشجو و انترن که جای خود داشتند، حتي دیدیم که جلوی ما یکی از استادهای قدیمی را هم از اتاق مریض با فحش بیرون کرد، به این خاطر که کار مریض را درست انجام نداده بود. آن دو هفته هر جور که بود گذشت، اگرچه ما تجدید دوره نشدیم و آن بخش را به هر شکلی بود گذراندیم اما نهضت دشمنی با دکتر قوام زاده و بخش خون توسط ما هم ادامه یافت. تا آخرین روزی که دانشجو بودیم هر کسی از ما پرسید بخش خون چه طور است دوباره همان حرفهایی را که قبلیها به ما گفته بودند برای دوستانمان تکرار کردیم و از بدی های دکتر قوام زاده و بخش خونش سخنها راندیم. حتي با این که خودمان تجدید دوره نشده بودیم، باز هر کس از ما میپرسید، داستان تجدید دوره و اینکه حتما" باید دو سه باری این بخش را بگذرانی، را برایش تعریف میکردیم. یک جورهایی جگرمان حال میآمد وقتی ترس را توی چشمان هم کلاسی هامان میدیدیم. از آن روزها سالها میگذرد. هر کدام از ما رفتیم سراغ زندگیمان. خیلیهامان دور پزشکی را خط کشیدیم. خیلیها هم نه. اما هیچکدام از ما چند نفر، دیگر گذرمان به آن بخش نفرین شده نیفتاد. آقای دکتر قوام زاده، همچنان رییس بخش خون بیمارستان شریعتی باقی ماند و لابد همچنان لرزه بر اندام دانشجوها انداخت. دیروز خبر کوتاهی خواندم که دلم را لرزاند. خبری که میان بسیاری از خبرهای دیگر این روزها جلوه زیادی نیافت این بود: «دکتر اردشیر قوام زاده، فوق تخصص خون و سرطان، برنده جایزه 2012 «برترین محقق جهان در زمینه سرطان و بیماریهای خونی» کمیته مطالعات بینالمللی مرکز تحقیق بینالمللی خون و پیوند مغز استخوان امریکا شد.» دلم که لرزید هیچ، اشک هم توی چشمانم جمع شد. دلم سوخت برای آدمی که این قدر بزرگ بود و حتي ما شاگردانش هم او را درست نمیشناختیم. دلم سوخت برای خودمان که قدرش را ندانستیم. دلم برای خودم سوخت که او را از روی چهرهاش قضاوت کردم. دلم سوخت که توی آن دو هفته اینقدر کارهایم را بد انجام دادم که مجبور شد بارها سرم فریاد بکشد. احتمالا" دکتر اردشیر قوام زاده، همان مرد بزرگ جثه طاس که آن روزها صدای کلفتش لرزه بر اندام همه، حتي هم کاران متخصصش میانداخت، و حالا لابد کمی پیرتر شده، هم چنان مورد طعن و لعن و نفرین دانش جوهاست و لابد هم چنان بچهها آرزو میکنند یا به بخش خون نروند یا اگر هم میروند از قوامزاده خبری نباشد. احتمالا" هنوز هم وقتی از خیابان رد میشود هیچ کس نمیفهمد او اولین کسی است که پیوند مغز استخوان را در ایران انجام داده. شاید حتي فامیلهای نزدیکش هم ندانند بخش خون تحت مدیریت او یکی از موفق ترین بخشهای خون در میان تمام بیمارستانهای دنیاست. راستی اصلا" در بیمارستان شریعتی کسی خبردار شده که دکتر اردشیر قوامزاده محقق برتر سال دنیا شده؟ منبع:(ناشناس ،کامنت اول لینک خبر - تاریخ درج 1391/1/13)
برچسبها: دکتر اردشیر قوام زاده, برنده جایزه 2012 [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 15:1 ] [ سیدخلیل ]
درد ِسر ، بین ِگذر ، چند نفر، یک مادر... شده هر قافیه ام یک غزل درد آور ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری امنیت نیست ، از این کوچه سری(ع) تر بگذر دیشب از داغ شما فال گرفتم ، آمد : دوش می آمد و رخساره … نگویم بهتر! من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم نا خود آگاه به یاد تو می افتم مادر چه شده ؟! قافیه ها باز به جوش آمده اند: دم در، فضه خبر! مادر و در، محسن پر... شاعر: کاظم بهمنی
[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 19:28 ] [ سیدخلیل ]
پزشکان میگویند: دنداني که درد ميگيرد، درد آن به علت از بين رفتن اتصالي است که بين رگها پديد آمده است. من این جمله را با در نظر گرفتن احوالات خودم با خدا در میان میگذارم ... :(. کودک دردمندی که دست مادرش را در تاریکی گم کرده. تاریکی نه ، شلوغی ! تاریکی حس تلخ تنهایی و ترس را به تو میچشاند اما شلوغی همان ترس را دارد ، ولی تنهایی اش چند برابر است چونکه آدمها را میبینی ولی آنها تو را نمیبینند. همین دیده شدن ولی به چشم نیامدن خودش به اندازه ی صد برابر تاریکی درد دارد... این درد را تازه کشف کرده ام!. خدایا چه کنم که دیده شدن توسط آدمها برایم تبدیل به درد شده! تو مرا میبینی ، اصلا هیچ وقت قرار نبوده که تو مرا نبینی! خدایا یک راست میروم سراصل مطلب: میشود این اتصال را (دوباره؟؟؟ :(( ) برقرار کنی ؟...
[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 3:10 ] [ سیدخلیل ]
|
درباره وبلاگ می گفت:"روزی قطعه زمینی در خراسان محل رفت و آمد ملائک می شود." گفتند:"کجا؟" گفت:"در طوس." به خاک که سپردندش ، آن جا شده بود قطعه ای از بهشت. فرشته ها می آمدند ، می رفتند. سلام اینجا وبلاگ یک آدم "منفعل" است. از هر لحاظ که فکر کنید!!!. . . . البته به فعلیت رساندن نیروهای بالقوه انسانی مهم است. شاید حالا کمی ... یا علی
برچسبها وب
عشق (3)
نقد فیلم (2)
حافظ (1)
پاپیون (1)
وودی آلن (1)
نیمه شب در پاریس (1)
پل معلق (1)
استنلی کوبریک (1)
وی برای انتقام (1)
V for Vendetta (1)
آقا یوسف (1)
تلالو (1)
The Shining (1)
درد وارهها (1)
آقوی همساده (1)
برنده جایزه 2012 (1)
نقد (1)
آرشيو مطالب
لینک های مفید
امکانات وب |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||
